محمود بن على خواجوى كرمانى

104

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

تو از آن برترى به زيبائى * كه رسد دست ما در آغوشت چهرهء خويش را در آينه بين * تا ببينيم مست و مدهوشت باده امشب چنان مخور خواجو * كه چو ديشب برند بر دوشت 216 [ لعل شيرين تو وصفش بر شكر بايد نوشت ] ش لعل شيرين تو وصفش بر شكر بايد نوشت * مهر رخسار تو شرحش بر قمر بايد نوشت ماجراى اشكم از روى تناسب يك‌به‌يك * مردم دريانشين را بر گهر بايد نوشت هرچه در باب در ميخانه چشمم نظم داد * گو مغان بر دير بنويسند اگر بايد نوشت اى كه وصف روى زردم در قلم مىآورى * سيم اگر بىوجه مىباشد بزر بايد نوشت خونبهاى جان شيرين من شوريده‌حال * بر لب ياقوت آن شيرين‌پسر بايد نوشت از ميانش چون سر موئى نديدم در وجود * هيچ اگر خواهى نوشتن مختصر بايد نوشت هركه گردد كشتهء تيغ فراق اين داستان * بر سر خاكش به خوناب جگر بايد نوشت و آنچه فرهاد از فراق طلعت شيرين كشيد * تا بروز حشر بر كوه و كمر بايد نوشت شرح خمريات خواجو جز دَرِ دُردىفروش * تا نپندارى كه بر جاى دگر بايد نوشت 217 [ منزل ار يار قرينست چه دوزخ چه بهشت ] س منزل ار يار قرينست چه دوزخ چه بهشت * سجده‌گه گر بنيازست چه مسجد چه كنشت جاى آسايش مشتاق چه هامون و چه كوه * رهزن خاطر عشّاق چه زيبا و چه زشت عشقبازى نه به بازيست كه دانندهء غيب * عشق در طينت آدم نه به بازيچه سرشت تا چه كردم كه ز بدنامى و رسوائى من * ساكن دير مغانم بخرابات نهشت گر سر تربت من بازگشائى بينى * قالبم سوخته و گل شده از خون همه خشت همچو بالاى تو در باغ كسى سرو نديد * همچو رخسار تو دهقان بچمن لاله نكشت بر گل روى تو آن خال معنبر كه نشاند * بر مه عارضت آن خطّ مسلسل كه نوشت هركه بيند كه تو از باغ برون مىآئى * گويد اين حور چرا خيمه برون زد ز بهشت تا به چشمت همه پاكيزه نمايد خواجو * خاك شو بر گذر مردم پاكيزه‌سرشت